|
ادبیات وبلاگ فرهنگی هنری و ادبی
| ||
|
شهريار (نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست$ فصل گل دامن ساقي نتوان داد ز دست$ کاسه و کوزه تقوا که نمودند درست$ ديدم آن کاسه به سنگ آمدو آن کوزه شکست$ باز از طرف چمن ناله بلبل برخاست$ عاشقان بي مي و معشوق نخواهند نشست$ مژدگاني که دگر باره گل از گلبن رست$ بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست$ سرخ گل خنده زد و ابر به کهسار گريست$ لاله بگرفت قدح، بلبل عاشق شد مست$ دلرباتر ز رخت در دمني گل ندميد$) موضوعات مرتبط: بخش نظم و نثر [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 22:42 ] [ سیدی ]
تو رازی و ما راز پرده، اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت. رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.رازی به اسم هر چه که میدانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که هر سنگریزهاش به رازی آغشته بود و از هر لحظهای رازی میچکید. در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند. گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را میگشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که درگشودن همان راز نخستین وابمانید. و گروه سوم اما، سرمایهای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت. خدا گفت: نام شما را مؤمن میگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد. و روزی فرشتهای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند موضوعات مرتبط: خواندنی ها [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 22:30 ] [ سیدی ]
دوستان عزیز و با ادبم از این که مدتی در خدمتتان نبودم و تعطیلات عید باستانی نوروز را تعطیل بوده ام کمال پوزش را می طلبم امید است بعد گذر این تعطیلات باز وبلاگ سر و سامان روز های قبلی خود را به دست آورد . منتظرم باشید .......
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 20:52 ] [ سیدی ]
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي - « از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينه عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، ! باش فردا، كه دلت با دگران است تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:« حذر از عشق!؟ - ندانم تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...» باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم!» اشكي از شاخه فرو ريخت نتوانم مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم موضوعات مرتبط: بخش نظم و نثر [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 8:48 ] [ سیدی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||